تبلیغات
داستانی - ادامه داستان سوگل و سیاوش ( قسمت دوم)
 
داستانی
 
 

خانواده سوگل ماشین نداشتند بنابراین همگی ‌سوار وانت آقا پرویز، شوهر عمه‌خدیجه شددند! بعد از چند ساعت آنان به اصفهان رسیدند. چون مادر سوگل، معلم بود، آنها برای اقامت در اصفهان به یکی از مدارس اسکان فرهنگیان رفتند. پس از گشتن در چند مدرسه آنها بالاحره توانستند دو اتاق خالی پیدا کنند. اتاق‌ها در طبقه چهارم ساختمان قرار داشت و وسایل ماشین بسیار زیاد بود! پس از جابه‌جایی نسبتا طولانی وسایل، سوگل از گلنار خواست تا با هم به حیاط مدرسه رفته و کمی بازی کنند. سیاوش هم که خود را تنها یافت تصمیم گرفت به دنبال آنها برود. سوگل از اینکه سیاوش به دنبال آنها راه افتاده بود و خلوتشان را بهم زده بود رضایت چندانی نداشت، برای همین آرام در گوش گلنار گفت کمی تندتر بیا تا در یک گوشه‌ای ما را گم کند!» سپس هر دو شروع به دویدن کردند!سیاوش که متوجه موضوع شده بود به سرعت به دنبال آنان راه افتاد وهر طرف می‌رفتند از نظر او دور نمی شدند. کم کم این کار آنان تبدیل به بازی گرگم به هوا شده بود، گه در اینجا سیاوش نقش گرگ را ایفا می‌کرد. اما این ماجرا برای سوگل فراتر از یک بازی بود. بیش‌تر دلش می‌خواست حال سیاوش را بگیرد. افل از اینکه سیاوش از پرت بودن هواس سوگل استفاده کرد و با گرفتن دستش نقش گرگ را به او داد! سوگل که می‌خواست حال او را بگیرد حالا حال خودش گرفته شده بود؛ تصمیم گرفت هرطور شده تلافی کند. اما به پای سیاوش نمی‌رسید. بازی آنان آنقدر طول کشید که موقع خوردن شام شده بود وو مریم برای صداکردن آنان به پایین آمد. با شنیدن صدای مریم بچه‌ها به طرف او رفتند اما آنقدر خسته بودند که دیگر توان بلا رفتن از پله‌ها را نداشتند. به هر زحمتی بود خود را به اتاق رساندند.

       فردای آن روز همگی به طرف مراکز تفریحی و دیدنی اصفهان رفتند. چیزی که برای آنان جالب بود تمیزی و زیبایی شهر بود . وقتی به پل سی‌و‌سه‌پل رسیدند عده‌ای را دیدند که در رودخانه قایق سواری می‌کنند. به اصرار بچه‌ها آنها هم سوار قایق شدند! سوگل به همراه پدر و مادرش در یک قایق، گلنار و سیاوش به همرا خانواده خود در قایقی دیگر. مناظر رودخانه و اطراف  برای سوگل زیبایی خاصی داشت. دلش می‌خواست از همه‌ی این مناظر عکس بگیرد. از پدرش خواست تا دوربی را به بدهد اما او مخالفت کرد.. چون فکر می‌کرد او ممکن است دوربی را در آب بیاندازد و نتواند عکس‌های مناسبی تهیه نماید.. سیاوش که نماظر ماجرا بود، فرصت را  برای تلافی انداختنش در سطل آشغال را غنیمت شمارد و از دایی‌اش خواست تا دوربی را به وی بدهد و از آنان عکس بگیرد. سیاوش می‌دانست که آقا فرید با این کارش در رودربایستی قرار می‌گیرد و دوربین را به او می‌دهد؛ همینطور هم شد! سوگل که از ای کار پدر راضی نبود از او علت را خواستار شد و از او پرسید:« من و سیاوش هم سنیم، و من دوربین را پیش از او خواستم چرا دوربین را به من ندادین؟ چون او پسر است؟!» پدر نمی‌توانست برای دخترش که خیلی او را دوست می‌داشت توضیحی بدهد و در مقابلش سکوت کرده بود. مینا خانم، مادر سوگل به دخترش گفت:« گاهی وقت‌ها چیزهایی وجود داره که توضیح قابل قبولی برای آنها نیست. پدرت در رودربایست گیر کرده بود! این نقطه ضعف او در برابر دیگران است.» سوگل که تا کنون در چنین شرایی قرار نگرفته بود و پدرش را درک نمی‌کرد به مادر گفت: رودربایستی دیگر چیست؟ کافی بود یک کلام به او می‌گفت نه!! مگر چه می‌شد؟ پدر از اینکه در باره‌ی نقطه ضعف او بحث می‌کردند بلند گفت:تمام کنید دیگر!!! سوگل بعد از رفتن دوربین از سیاوش آن را به تو می‌دهم هرچقدر خواستی عکس بگیر! با این حرف پدر دلش ارام گرفت و منتظر گرفتن دوربین ماند. وقتی عکس گرفتن‌های سیاوش تمام شد از پدرش خواست تا قایق را به سمت قایق دایی فرید ببرد. پرویز خان قایق را تا نزدیکی‌های قایق آنان برد. هنوز قایق کامل نرسیده بود که سیاوش از جایش بلند شد و دستی را که دوربین را نگه داشته بود به سمت آقا فرید دراز کرد. ولی ناگهان تعادلش را از دست داد و  دوربین در آب افتاد. سیاوش که جاخورده بود خواست در آب بپرد و دوربین را در آورد که پرویز خان جلویش را گرفت! سیاوش بریده بریده بریده معذرت میخواست اما خود می‌دانست که فایده‌ای ندارد. عمه خدیجه از شدت عصبانیت خواست او را بزند که فرید مانع شد و گفت:« آبجی نزن! ولش کن اشکالی نداره! اتفاقیه که افتاده! خودتو ناراحت نکن!» سوگل هم از شدت ناراحتی دیگر هیچی نگفت و تا آخر آن روز سکوت کرد.

       پس از گذشت دو روز در اصهان ، قرار شد فردا صبح به کاشان بروند. صبح حدودهای ساعت نه و نیم به راه افتادند. با سوگل وانت سواری و نشستن در پشت وانت را بسیار دوست می‌داشت، آن روز از نشستن در پشت وانت بسیار خسته شده بود. بعد از گذشت نیم ساعت از سوار حرکتشان او تصمیم گرفت که به پیش پدرش در جلو برود. اما ماشین در حرکت بود. بنابراین صبر کرد. تا اینکه سرعت ماشین کم شد و به سمت راست رفت. سوگل فکر کرد که ماشین می‌خواد بایستد از جایش بلند شد که به سمت در برورد  ولی با زیاد شدن ناگهانی سرعت ماشین به بیرون پرت شد. جیغ بلندی کشید. با جیغ او همه متوجه‌اش شدند. مادر و عمه نگران و هراسان بر سر و سینه خود می‌زدند.  همه حتی خود سوگل فکر می‌کردن که او از ماشین پرت شده است. اما سوگل پس از مدتی متوجه شد کسی او را نگه داشته. سرش را چرخاند در یک طرف گلنار دستش را گرفته بود و در سمتی دیگر سیاوش پایش را.  قلبش تند تند می‌زد. با اینکه او را نگه داشته بودند، شتاب ماشین هر لحظه ممکن بود سوگل را از دستان گلنار و سیاو رها کند. پرستو و مریم در حال کوبیدن به شیشه پشت وانت بودند. بالاخره پس از مدتی پرویز خان و فرید متوجه اتفای در عقب ماشین شدند. پرویز خان ماشین را به سرعت نگه داشت. با ایستادن ماشین سوگل به سمت جلو پرت شد. باورش نمی‌شد که نجات یافته. هنوز در شوک ماجرا بود که سیلی محکم مادر او را به خود آورد.  سوگل دستان مادرش را می‌دید که هنوز از ترس می‌لرزد. آقا پرویز و فرید با عجله به سمت پشت وانت رفتند و ماجرا را جویا شدند.  سوگل آنقدر ترسیده بود که حتی با سیلی و دعوا‌های تند بزرگترها واکنشی نشان نمی‌داد. به چهره‌های مضطرب و نگران اطرافیانش نگاه می‌کرد.  

ادامه داستان در هفته بعد





نوع مطلب :
برچسب ها : ادامه سوگل و سیاوش+ قسمن دوم سوگل و سیاوش،
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مهر 1396 04:58 ب.ظ
Hurrah! In the end I got a website from where I be able
to actually obtain valuable facts regarding my study and knowledge.
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:14 ق.ظ
Heya! I know this is somewhat off-topic but I had to ask.
Does operating a well-established blog like yours take
a massive amount work? I am completely new to running a blog but I do write
in my diary everyday. I'd like to start a blog so I can share my experience and feelings online.
Please let me know if you have any recommendations or tips for brand
new aspiring blog owners. Thankyou!
شنبه 10 تیر 1396 08:35 ق.ظ
I am not sure where you're getting your information, but good topic.
I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for fantastic information I was looking for this information for my mission.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:26 ب.ظ
An intriguing discussion is worth comment. There's no doubt that that you ought to
write more about this topic, it may not be a taboo matter but generally people don't discuss these subjects.

To the next! Kind regards!!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:06 ب.ظ
When I initially commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a comment is added I get several emails with the
same comment. Is there any way you can remove me from that service?
Thanks a lot!
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:54 ق.ظ
I delight in, result in I discovered exactly what I was having a look for.
You have ended my four day lengthy hunt! God Bless you
man. Have a great day. Bye
چهارشنبه 26 مهر 1391 07:40 ب.ظ
سلام خوبی این ادرس هست قبلا اومده بودی نظر گذاشته بودی که من ادرس وبلاگت رو دیدم اومدم داستان قشنگت رو بخونم
http://asaturday-ss501.blogfa.com/
جودی آبوتسلام. ممنون
چهارشنبه 26 مهر 1391 03:08 ب.ظ
سلام خوبی؟
عالی بود
جودی آبوتسلام. ممنون از اینکه به وبم سر زدین. از نظرتون خیلی ممنون. میخوام وارد وبتون بشم اما نمیتونم چرا؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


در این ویلاگ داستان‌هایی که طولانی هستند ادامه آن‌ها به صورت هفتگی بر روی وبلاگ قرار می‌گیرد!

مدیر وبلاگ : جودی آبوت
نویسندگان
نظرسنجی
کدوم خواننده ی کره ای؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :