تبلیغات
داستانی - سوگل و سیاوش
 
داستانی
 
 
پنجشنبه 30 شهریور 1391 :: نویسنده : جودی آبوت
ازش متنفر بود! هیچوقت دلش نمیخواست او را ببیند! هر وقت پسرک او را میدید سعی میکرد هر طور شده لجش را در بیاورد! اما او در مقابلش  ایستادگی میکرد و سعی داشت از خود ضعف نشان ندهد! میدانست با یک ضعف کوچک چه احساس غروری به پسر دست میدهد!

خانه این دو نفر همیشه میدان جنگ بود و تشویق های اطرافیان برای کم کردن روی دیگری آنان را برای ادامه دعوا مصرتر میکرد! بر خلاف پدرها که مشوق اصلی آنان برای ادامه دعوا بودند مادرانشان آنان را از ادامه این کار منصرف میکردند و در مواقع حساس این عمه بود که با شلنگش آنان را بازمیداشت! عمه خواهرزاده خود سوگل را خیلی دوست میداشت و هیچوقت از آن شلنگ برای او استفاده نکرد! بلکه آنرا فقط برای ترساندن پسرش سیاوش بکار می‌برد! 

        طبق معمول همیشه تابستان‌ها نوبت خانواده سو گل بود که به شیراز منزل عمه خدیجه بروند. سوگل از این که به منزل عمه‌اش می‌رفت سرازپا نمی‌شناخت! او هم نگران بود که مبادا دوباره سیاوش او را اذیت کند و خوشحال بود از اینکه دوباره دختر عمه دوست‌داشتنی خود گلنار را می‌دید!   گلنار تنها دختر عمه سوگل نبود و او دو خواهر دیگر به نام‌های پرستو و مریم داشت که هرکدام به ترتیب 4و 6 سال از سو گل بزرگ‌تر بودند اما گلنار تنها بچه‌ای بود که در فامیل تقریبا هم سن و سالش بود و تنها با او و سیاوش 2سال اختلاف سنی داشت! رابطه آنها با هم همانند دو خواهر بود!  با همه‌ی این‌ها آنها به شیراز رسیدند! و  وقتی وارد منزل عمه خدیجه شدند عمه از آنها استقبال گرمی نمود. سوگل و گلنار هم با دیدن هم طبق عادت همیشگی به طرف یکی از اتاق‌های خالی در منزل رفتند تا با هم کمی خلوت کنند. 

             دو روز از اقامت آنان در شیراز می‌گذشت، طبق عادت‌های همیشگی هر گاه آقا فرید‌، پدر سوگل با خانواده به منزل خواهر یا یکی از برادرهایش در شیراز می‌رفت میزبان با دعوت کردن بقیه، فامیل  را دور هم جمع می‌کرد؛ بنابراین عمه خدیجه دو برادر دیگرش را برای شام به منزل خود دعوت کرد. نزدیک‌های غروب بود که عمو‌های سوگل به منزل خواهرشان رسیدند! گلنار و سوگل در حیاط مشغول بازی بودند که با شنیدن صدای زنگ به طرف در دویدندسوگل با دیدن عموهایش به بغل آن‌ها رفت و با آنان روبوسی کرد!گلنار هم از آنان استقبال نمود و آنان را به داخل راهنمایی کرد. سیاوش هنوز دست از سربه سر گذاشتن سوگل برنداشته بود! و با گفتن حرف‌هاو  متلک‌هایش  او را مسخره می‌کرد! پسر عمو‌های سوگل که از او بسیار بزرگتر بودند و  او را خیلی دوست می‌داشتند  بادیدن ناراحتی سوگل و عصبانیت او  تصمیم گرفتند کاری کنند تا هم با سیاوش شوخی کرده باشند و هم کمی دل سوگل را شاد کنند بنابراین آرام در گوش سوگل چیزی گفتند، گلنار و سیاوش هم با تعجب به آنان نگاه می‌کردند که دیدند سوگل از حرف‌های آنان بسیار شاد شده و سرش را تکان می‌دهد. پس از تایید سوگل سیاوش متوجه شد آنان به سمت او می‌آیند، فهمید که نقشه‌ایی زیر سر دارند برای همین پا به فرار گذاشت اما نتوانست از چنگال فرز آنان فرار کند. پیام پسرعموی بزرگ سوگل او را در بغل گرفت و از زمین بلند کرد و به کوروش  اشاره کرد تا دروازه را باز کند  تا بیرون برود سوگل با شادی دست گلنار را که سر جایش خشکش زده بود گرفت و همراه با آنان به بیرون رفتند. سیاوش سروصدا به راه انداخت و سعی داشت از دست دو پسرداییش فرار کند اما هر چه تقلی می‌کرد نمی‌توانست! و با تشویق‌ها و شادی‌های سوگل از بلایی که می‌خواهند به سرش بیاورند نگران‌تر می‌شد! در همین لحظه بود که پیام و کوروش او در سطل آشغال آن‌طرف خیابان انداختند. سیاوش از این که با او چنین کاری کردند بسیار عصبانی شده بود و هر چقدر سعی میکرد خود را از سطل در بیاورد نمی‌توانست. مردم عابر پیاده و بچه‌هایی که در پارک رو به رو بازی می‌کردند با دیدن این صحنه از خنده  نمی‌توانستند جلوی خنده خود را بگیرند و با انگشت او را به هم نشان می‌دادند و مسخره‌اش می‌کردند! سیاوش پس از آنکه خود را از آنجا درآورد به سمت دو پسرعمو رفت تا تلافی کند اما زورش به آنان نمی‌رسید با عصبانیت تمام به طرف خانه‌اش رفت  و به پیام و کوروش گفت بعدا لطفتان را جبران می‌کنم! 

           شب بعد از خوردن شام خانواده‌ها تصمیم گرفتند به طرف اصفهان و کاشان حرکت کنند تا با هم به گردش بروند!

ادامه داستان در هفته آینده

 





نوع مطلب :
برچسب ها : سوگل و سیاوش، داستا‌های عاشقانه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 مهر 1391 03:04 ب.ظ
سلام عالی بود
نویسنده عالی هستی
راستی من یکی از نویسنده وب پایین هستم
♥♫♫♥♥♫♫♥ A Saturday & ss501 ♥♫♫♥ ♥♫♫♥
ممنون که سر زدی
داستانت عالیه
جودی آبوتخیلی ممنون. من تمایل دارم با شما همکاری کنم میتونی اگه داستانی داری اینجا بذاری اگه خواستی بهم بگو.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


در این ویلاگ داستان‌هایی که طولانی هستند ادامه آن‌ها به صورت هفتگی بر روی وبلاگ قرار می‌گیرد!

مدیر وبلاگ : جودی آبوت
نویسندگان
نظرسنجی
کدوم خواننده ی کره ای؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :